زمستان است

این جستار شامل 0 پاسخ ، و دارای 1 کاربر است ، و آخرین بار توسط  sjavadzakeri در 1 هفته پیش بروز شده است.

  • نویسنده
    نوشته ها
  • #184

    مشارکت کننده

    زمستان است
    آسمان صاف
    آفتاب گرم و هوا خشک است
    درختان مردهِ یا حیرانُ و بی خوابند
    گلوی ماهیان خشکیده است اینجا
    و چشم چشمه های شهر می سوزد ، ز بی آبی
    زمین خفته است انگاری ، مدت ها
    تن خشکش ترک خوردهِ و چون آن پیرزن ، لرزان و رنجور است
    بلرزد گاه گاهی ، جای جایش ،بسان رقاصه های مانده در نانی
    ……………………………… و ویران میکند جمعی
    زمستان است
    نه بارانی ،نه برفی
    نه ابری ، نه حتی باد و طوفانی
    نه بوی خاک و بارانی
    نه تن پوش سفیدی بر تن شهری
    نه چتری تا بگیرد در بغل آن دوست، همراهی
    زمستان است
    هوا گرم و دم مردم دگر آه است
    کسی را دست یاری نیست
    کسی عاشق نمی باشد
    همه در خلوت مبهوت خود گیجند
    ……………………. چرا باران نمی بارد ؟
    زمستان است و دست و چشم این مردم بسوی آسمان باشد
    که کی ابر و کی امری
    خداوندا تو رحمی کن
    اگر رندی ریا کار است
    اگر قاضی اوموسی است
    اگر حکمی زحاکم ناروا باشد
    اگر کسری ز باری نابجا باشد
    خداوندا تو یاری کن
    تو آگاهی ، تو می دانی
    تو قهاری ، توانمندی
    گناه بندگانت را ببخش پای عزیزانت
    زمستان است، همه در انتظار رحمت باران
    فرو بفرست بارانت

انجمن ‘شعر نو’ برای جستار ها و پاسخ ها جدید بسته است.