قلب اهدایی

این جستار شامل 2 پاسخ ، و دارای 3 کاربر است ، و آخرین بار توسط

 
مشارکت کننده
در 1 هفته، 3 روز پیش بروز شده است.

  • نویسنده
    نوشته ها
  • #330

    مشارکت کننده

    در خیابان
    در گذرگاهی پیاده
    با دوکفش پاره پاره
    در پی معشوق بودم

    دیده بر چپ
    دیده بر راست
    دیده بر آن دخت کفاش
    دوختم من
    نیست چیزی
    نیست نامی
    از همان معشوقه ی من

    یاد دارم روزها را
    که در ان سبزچمن ها
    با نگاهی زوم بر من
    بادلی پرخون از من
    درد و دل ها کرد بامن

    گفت:
    جانا ،جان من
    ای همدم ای همراز من
    لیک دیگر حال تو نیست
    در این احوال من

    مات گشتم
    گیج و مبهوت
    +یاوه میگویی برایم؟
    +این سخن چیست؟
    -حرف حق است

    -دگرباتو نمی مانم
    دگر شعری برای تو نمی خوانم
    دگر جانی ندارم که
    برای تو هزاران بار
    به پیشوازت بنشانم

    در آن ایام فقط با خود میگفتم
    دگر عاشق نخواهم شد
    بس است دیگر
    تهش این است
    همین رفتن

    ولی امروز فهمیدم
    دلیل زنده بودن را
    همان قلبیست که از او یادگار دارم…

  • #331

    مشارکت کننده

    درود بر شما
    سپاس از اشتراک این شعر زیبا
    تنها نکات قابل ذکری که دیدم اینه که کمی بیشتر سعی کنید تا شعر رو به تعابیر نو آلوده کنید و همچنین بیشتر از آرایه های ادبی بهره ببرید تا شعر از یکنواختی در بیاد

    مانا باشید

  • #338

    مشارکت کننده

    سلام
    زیبا نوشتین؛ لذت بردم .
    اما هنوز باید تلاش بیشتری بخرج بدین تا سبک شعر نو رو درک کنید .

شما برای پاسخ به این جستار باید وارد تارنما شوید.