logo-samandehi

    قوانین انجمن:
  • سرقت ادبی ممنوع
  • هر شاعر می تواند هر هفته یک شعر درج نماید. اشعار در پایان هفته توسط مدیران بررسی و تایید می گردد.
  • از ارسال تاپیک و کامنت موهن جداً خودداری نمایید و از نقد غیر تخصصی و احساسی بپرهیزید.
  • به جای درج پاسخ های کوتاهی مانند «زیبا بود» ، از گزینه ی «تشکر» استفاده نمایید.


آخرین موضوع ها: --- آغاز فعالیت کانال تلگرام انجمن شاعران جوان --- آغاز فعالیت صفحه ی رسمی اینستگرام انجمن شاعران جوان --- ثبت اشعار اعضای انجمن در سامانه ثبت وزارت ارشاد --- جلسه حضوری کارگاه تخصصی غزلترانه --- گزارش دومین عصر شعر ۳۱ تیرماه ۹۵ --- مسابقه فیلم نامه نویسی ---

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پیش نیاز ورود به شعر نیمایی / چرا "واژه ها " با ارزش اند ؟ ...
۹۳/۱۱/۹, (۱۱:۴۹ عصر)
ارسال: #1
پیش نیاز ورود به شعر نیمایی / چرا "واژه ها " با ارزش اند ؟ ...
موزش شعر نیمایی
پیشنیاز ورود به شعر نیمایی
قسمت دوم
.
.

به جلسه ی دوم خوش آمدید .
در این جلسه سعی خواهیم کرد ذهن شما را از نو فرمول بندی کنیم .
امیدوارم قسمت اول را با تامل خوانده باشید .
دومین درسی که نوآموزان شعر نیمایی لازم هست بیاموزند ( مهندسی ارزش واژه ها در شعر ) هست .
مهندسی ارزش واژه ها در شعر یعنی اینکه شاعر باید ارزش واژه هایی که مصالح شعر او هستند را بداند .زیرا اگر ارزش هر واژه را خوب بداند آن را در جای مناسب خودش استفاده خواهد کرد . در ابتدا از " فلسفه ی شعر " شروع می کنیم .
از نام ( فلسفه ) نهراسید .
بلکه می خواهیم فرایندی را پیگیری کنیم که " طبیعت " به "واژه " تبدیل شده است .
در طبیعت , رنگ هست , گرما هست , سرما هست , موسیقی هست . انرژی هست .
همانطور که در جلسه ی قبل اشاره کردیم واژه ها , صورتی از طبیعتند .
یعنی اینکه واژه ها بصورت بالقوه , رنگ دارند , موسیقی دارند , گرمی و سردی دارند . انرژی دارند .
مهندسی ارزش واژه ها در شعر یعنی اینکه ارزش هر واژه به بالفعل کردن آنچه هر واژه در دل خود بصورت بالقوه دارد می باشد . ,
واژه ها وقتی در کنار هم قرار میگیرند دارای جاذبه و دافعه می شوند .
چرا که اکثر واژه ها بصورت انفرادی یا "خنثی" هستند و یا میدان جاذبه ی اندکی دارند .
این توان بالقوه (یا نهادینه ) در دل هر واژه وقتی بالفعل (آشکار ) می شود که ( واژه ) بتواند در کنار واژه هایی قرار بگیرد که انرژی او را تقویت کنند . و میدان جاذبه ی آن را وسعت ببخشند و چندبرابر کنند .
ارزش هر واژه به بالفعل شدن انرژی درون آن هست .
و این انرژی در یک چیدمان درست بالفعل خواهد شد .
اگر شعر ما, چنگی به دل نمی زند و حسی را برنمی انگیزد و قلبی را با ذهن چِفت نمی کُند , همه اش به خاطر مدیریت غلط در انتخاب و چیدمان واژه هاست . به خاطر این است که میدان جاذبه ی واژه ها به میدان رانش واژه ای تبدیل شده است . یعنی واژه ها همدیگر را پس می زنند . و دفع می کنند و دافعه دارند نه جاذبه ...

فلسفه ی شعر
فلسفه , به یک معنی یعنی ( اندیشه ای ) را اندیشیدن . و ( شعر ) اندیشه ایست متعالی که در کلام مجال بروز یافته است . در سلسله مباحثی که در پیش رو داریم قصد خواهیم کرد تا در مورد این اندیشه ی متعالی , بیشتر بیندیشیم . اگرچه لزوم این اندیشیدن بیشتر مستلزم بازشناخت سیر تحولی زبان در انسان است .
ذهن انسان بصورت محسوس و برجسته متاثر از همین دنیاست . تحت تاثیر مستقیم عالم محسوسات است ,( همین دنیایی که در آن زندگی می کند و به واسطه ی حواس پنجگانه اش با آن در ارتباط هست ).. ولی بصورت معقول از عالم دیگری هم بصورت غیرمحسوس و غیرمستقیم تاثیر می گیرد و متاثر می شود , که به عالم معقولات معرف حضور فلسفه دانان بوده وهست . جنس عالم معقولات ( یا همان عالم عقل ) فرق دارد با جنس عالم حس و محسوسات .. آنچه را , تفکر و توهم و تخیل می نامیم , اتفاقی است در ذهن که در برزخ این دو عالم حادث می شود. و این حدوث حاصل تعامل دو نوع مکانیزم پردازشگر از دریافت پیام های احساسی از عالم محسوسات و دریافت پیام های عقلانی از عالم معقولات می باشد . شاید بتوان گفت که انسانها تنها موجوداتی هستند که در برزخ این دو عالم بیشتر از دیگر موجودات متاثرمی شوند از هر دو عالم فوق الذکر . یا بهتر اینکه بگوییم که موقعیت ژئوپولوتیکی زیستی بهتری در دریافت پیام های حسی و عقلی دارند تا دیگر موجودات . در میان انسان ها هستند انسان هایی که در در هر دو عالم بیشتر سرک می کشند و این توان را دارند که ( در ذهن و قلب خود) با تبدیل و تعدیل پیام های حسی و عقلی دریافت شده یک هماهنگی شگرف ایجاد کنند و بازآفرینی کنند آنچه را از آن متاثر شده اند, و این گروه از انسان ها (هنرمندان) هستند . و از میان هنرمندان آنهایی که هنرشان درکلام نمود بیشتری پیدا کرده است ( یعنی شاعران ) به این کار متبحرترند . شاعران هنرمندانی هستند که فرایند روان شناختی کلام را ( یا همان چَم و خَم سخنوری را ) به واسطه ی اندیشیدن در زمان و مکان آموخته اند و با ( فوت و فن و قوّت و ضَعف ) کلمات و دست اعجازگری که از آستین هر واژه ای بیرون زده است آشنایی دارند.
موزون کردن کلام و مقفی کردن آن , شروع راه هنر پُر ارج شاعریست ولی همه ی آن نیست .وزن و قافیه به منزله ی رقص پای شاعر است در گود زورخانه ی طبع .. تا شاعر وسط گود چرخی نزند و میل لفظ و کباده ی معنی را به دست نگیرد خالق هنری به نام شعر نخواهد شد . شاعری فرایندی است که با مطالعه و ممارست و تمرین فراوان در عرض مکان و طول زمان و در ژرفای خود ( عمق نفس ) به واسطه ی تکریم و تهذیب به دست می آید. اگر نامی از شاعر در این مباحث می بریم مقصود چنین هنرمندی است که توانسته است کلمات را ابزاری کند برای حدوث اندیشه های نمک سودش. و به اندیشه اش علاوه بر حلاوت کلامی که دارد , عمق و بُعد زمانی و مکانی هم ببخشد . هر اندیشه ای در نهاد خود ذاتآ از احساس و آگاهی بارور است . مگر می شود حسی به درکی ختم نشود و یا درکی , به اندیشه ای مختومه نگردد . که اگر چنین باشد , یا حس عیب داشته است و یا ادراک ناقص صورت گرفته است که نقصان ادراک هم از نقصان دریافت پیام حسی است . شروع هر اندیشه ای با دریافت پیامهای حسی و پیام های عقلی همراه است . منظور از عقل فراتر از فعل و انفعالات ادراکی در( مغز ) هست . مغز انسان فقط یک عضو پردازشگر است . عقل چیزی جدا از مغز است . ( مغز ) این عضو پردازشگر کارش فقط گرفتن پیام های حسی و پیام های عقلی و پردازش کردن این پیام هاست. عالم معقولات متعالی تر از عالم محسوسات است . کارعقل بارور کردن احساس است . اندیشه ای حادث نمی شود مگر اینکه پیام دریافت شده ی حسی تحت تاثیر پیام دریافت شده ی عقلی بارور شود . اندیشه وقتی زاده می شود که این لقا صورت بگیرد . کمیت و کیفیت این لقا در اندیشه تاثیرگذار است . اینکه اندیشه چه میزان از حس و چه میزان از عقل را به ارث برده است متغیر است . . عقل و حس حکم نر و مادینگی را در خلق اندیشه در ذهن بشر ایفا می کنند . کلام موزون و مقفی شاعر در یک فرایند بارور شده ی سالم ( حسی - عقلی ) است که معجزه می کند و مسحورکننده می شود .منظور از مطالعه که از الزامات هنر شاعریست , فقط خواندن کتاب و جزوه نیست . منظور( تامل ) کردن است . چرا که هرتامل و درنگی درعالم محسوسات و درعالم معقولات نوعی مطالعه است . حتی اگر این تامل در رفتار موریانه ای باشد که در کنج سُفره ای خرده نانی به دوش می کشد. و یا در تلاقی نگاه مادرانه ی مادری به فرزند درآغوشش باشد و یا بالعکس ... اینکه چگونه انسان نخستین , به سمت و سوی سخن گفتن هدایت شد و اینکه چگونه در طی قرون و اعصار از کلام فراتر رفت و به سحر بیان که ( شعر ) باشد, رسید, داستانی دارد به درازا و کهنگی داستان پیدایش زبان در بشر که شرح این داستان مستلزم پیشینه شناسی سخن در نحوه ی پیدایشش است . در طول تاریخ پیدایش انسان در این کره ی خاکی همواره عالم محسوسات و عالم معقولات او را متاثر کرده و همچنان متاثر می کنند . انسان امروزی قوام یافته ی این تاثیرات دوسویه در طول تاریخ پیدایشش هست . اگر بخواهیم سابقه ی پیدایش (( شعر )) را بررسی کنیم در ابتدا باید آن فرایندی را که به ( کلام ) و سپس از کلام به ( شعر ) ختم شد را کالبدشکافی کنیم , چاره ای نخواهیم داشت جز اینکه با تکیه بر دریافت های حسی و عقلی از عالم محسوسات و عالم معقولات هم قدم با بشر عصر حجر , دوش یا دوش او سفر خودمان را آغاز کنیم و از عصر حجر وآهن و مفرغ و سفال عبور کنیم تا بتوانیم در مسیر پیدایش و تحول زبان به نگاه از رمق افتاده مان تازگی و طراوت ببخشیم . نگاه کهنه شده ی ما در تلاطم قرون و اعصاری که پشت سرگذاشته ایم , نیازمند این تازگی و طراوت است . در چنین صورتی است که در خواهیم یافت که ( سخن گفتن ) بزرگترین کشف و بزرگترین اعجاز بشر در تمامی اعصار و قرون بوده است . وهمچنین در خواهیم یافت که این معجزه ی شگرف در یک شب و در یک لحظه اتفاق نیفتاده است . بلکه با سپری شدن هزاره ها و آمد و شُد نسل ها چنین اتفاقی رخ داده است . و در خواهیم یافت که انسان های محصور شده در عالم محسوسات از وقتی روزنه ای به عالم معقولات در پیش روی خود کشف کردند , متمایز شدند از دیگر موجودات بیشماری که در این کره ی خاکی پیش از او و یا هم زمان با او زیسته اند .
بنابر علم دیرینه شناسی (انسان) جدیدترین و تازه ترین و تکامل یافته ترین موجودیست که بر روی زمین پا گذاشته است . و دیگر موجودات همگی در سابقه ی پیدایش و حدوث و ظهور از انسان کهن ترند . چنین موجودی( انسان) از وقتی در برزخ دو عالم ( حس و عقل ) قدم برداشت . بارها و بارها توانست چهره ی خشن دنیا را به کام خود و به سلیقه ی خود گاه زیبا وگاه زشت بیاراید و تخریب کند . او نه تنها دنیای وحشی پیرامون خود را ( که مُحاط بر او بود ) رام کرد بلکه خود مُحاط شُد بر محیط و دنیای پیرامون خود..و این اثرگذاری روز به روز او ادامه داشته و دارد . او توانست دنیا را با تفکرات سازنده و گاه مخربش عوض کند . در ابتدا لازم می بینم , پیش از آنکه کاوُش باستان شناسی مان را درمورد پیدایش (( شعر)) آغاز کنیم . نخست از نگاه روانشناسی امروز نگاهی به ذهن و چگونگی ذخیره دریافت های حسی در ذهن بیندازیم . روانشناسان معتقدند که بشر دریافت های حسی اش را از محیط پیرامونش بصورت ( تصویر ) در ذهن ذخیره می سازد . ذهن همان کاری را می کند که دوربین فیلمبرداری صدا و تصویر را در خود ثبت وضبط می کند . با این تفاوت که ذهن انسان از لحاظ ذخیره سازی بسیار بسیار توانمند است و مشکلی به نام پرشدن حافظه برای او مطرح نیست. دنیای هر انسان با انسان دیگر فرق دارد . این فرق به حافظه برمی گردد و به اطلاعات ذخیره شده در آن .
دنیای هر انسانی به گستردگی تصاویری هست که از دنیای درون و بیرون خود در ذهن خود ذخیره و بایگانی کرده است . با توجه به رابطه ی ذهن با تصویر , می توان دنیا های متفاوتی را به تعداد نفوس بشر برشمرد . دنیا هایی که به تناسب کیفیت و کمیتِ تصاویر ذهنی با هم فرق دارند. تصاویر ذهنی می توانند کهنه و یا تازه باشند .هر تصویری که انسان در ذهن دارد ولی خود تجربه نکرده است یک تصویر کهنه و به امانت گرفته شده است . تصاویر ذهنی وقتی جاندار و تازه هستند که خود از طریق دریافت حسی و عقلی تجربه شده باشند. کودکان امروز ما تصاویر جنگل و دریا و کوه و طوفان و سیل و ... را که در ذهن ذخیره سازی کرده اند , کمتر به تجربه , حس کرده اند. بلکه ذخیره سازی این تصاویر بصورت غیرمستقیم اتفاق افتاده است . کافی است به ذهن خودمان رجوع کنیم تا ببینیم چه میزان از ذهن ما در تسخیر تصاویر کهنه و تجربه نشده ی عاریتی است . و چقدر از ذهن ما را تصاویر تازه و بکر و خود تجربه شده اشغال کرده است . تصاویری که به محض به یاد آوردنشان مسحور تازه بودنشان می شویم و این تازگی را در عمق وجودمان حس و لمس می کنیم . نمی خواهم گناه را به گردن بشر امروز بیندازم . بشر امروز مقصر و گناهکار نیست . این فرایند هزاران ساله ی رشد ذهنی ماست که ما را مکلف کرده تا تجربیات و دریافت های حسی و عقلی خودمان را نسل به نسل به فرزندانمان که آن تجربه ها را نداشته اند منتقل کنیم . خصوصآ که امروزه رسانه ها در انتقال تصاویر تجربه نشده و دنیاسازی های کاملآ مجازی حرف اول را می زنند . این فرایند از آغاز و از اولین کلمه ای که بشر به زبان آورد و از اولین نقشی که بر صخره کشید و از اولین تداخل حس با عقل که دریچه ای به سمت اندیشیدن برایش گشود , وجود داشته است و همچنان هم وجود خواهد داشت . فقط با این تفاوت که دنیای محسوسات برای اجداد ما تازه تر و ملموس تر و محسوس تر بوده است .
باور داشته و دارم که پیشنیاز ورود به عالم شعر و شاعری ( که آن را حد اعلای هنر سخنوری در نوع بشر می دانم ) شناخت پیشینه ی گفتاری در بشر است . چرا که شناخت سابقه ی سخنوری در انسان هاست, که به نگاه شاعری که در عالم محسوسات قدم می زند و نفس می کشد,عُمق می بخشد .اگر نگاه شاعر عمق نداشته باشد, شعرش تاثیری در نفوس نخواهد داشت . همانطور که پیشتر اشاره کرده ام دریافت های حسی بصورت تصویر در ذهن ذخیره و ثبت می شوند.و به واسطه ی عقل محیای اندیشیدن می شوند . و چنین مکانیزم ثبت اطلاعات, هزاران سال است که در ذهن بشر به ضبط و ثبت مشغول است . پس آنچه در طی این هزاره ها که بر انسان گذشته است و همچنان ثابت مانده است و می توان از آن به عنوان بلد راه سفر به اعماق تاریخ کمک گرفت .همین فرایند تکراری ثبت و ذخیره سازی دریافت های حسی - عقلی , بصورت ( تصاویر) در ذهن است . در مورد تصاویر ذهنی در "قسمت اول" پیش نیاز ورود به شعر نیمایی مفصل تر هم در متن مقاله و هم در پاسخ به پرسش های دوستان پرداخته ایم که نیاز با تکرار نمی بینم .

سوال :
- چرا " واژه ها " با ارزش اند ؟؟
و چه بهتر که سوال خود را اینگونه مطرح کنیم :
- واژه ها ارزش خود را از کجا آورده اند ؟؟

برای پاسخ به این سوالات لازم هست سفری به دل تاریخ پیدایش زبان بکنیم .



ردیابی تصاویر ذهنی در پیدایش سخن
____________________________

برای تحلیل ذهنی نیازمند دریافت های حسی هستیم . دریافت هایی که در تمام مدت عمر خود , داشته ایم و داریم . بدون این دریافت ها " ما " معنایی نخواهیم داشتیم . آنچه با ما " هویت وجود " بخشیده است همین دریافت های حسی است .
نگاه شاعر به تصاویریست که در ذهن دارد . و سعی او بر آن است که با به خدمت گرفتن از واژه ها( طبیعت نقاشی شده ) و چیدمان درست در جملات راهی برای انتقال آن تصاویر به دیگران بیابد تا دیگران در احساس و اندیشه اش شریک بشوند .
در یک کلام , شاعر می خواهد " بودن " خود را فریاد بزند .

جای قرار گرفتن فعل در جمله های شعری ( چه فعل آشکار و چه فعل مستور ) به تناسب تصویر تغییر می کند . نمی توان برای آن جای مشخصی را در نظر گرفت . گاه در اول جمله است و گاه در آخر جمله و گاه در وسط و گاه در بطن جمله مخفیست ولی حس می شود .
استفاده از قافیه هم بر حسب نیاز تصویر ذهنیست . اگر تصویر برای نمود بهتر( بالفعل کردن انرژی درون واژه ای ) آن را بطلبد بکار گرفتن آن الزامیست . و اگر نطلبد باید از آن پرهیز کرد که زهر است برای شعر نیمایی .
همه ی اقسام شعر فارسی در جاهایی با هم اشتراک دارند ( منظور در بیان صُور خیال هست نه خودِ صُور خیال ) چرا که بین صُور خیال و بیان صُور خیال به تعداد نفوس شاعران فرق باید گذاشت و فرق هست .
گاه در شعر نیمایی جمله بندی , جمله بندی نثر می شود . اینکه بخواهیم نثر را کلآ از شعر مُجزا کنیم . بی انصافیست در حق شعر .ولی نثری که وارد محدوده ی شعر می شود باید ورودش با روادید کلیت شعر باشد . یعنی اقتضای شعر ان را بطلبد . یعنی با ورودش کمک به فضاسازی درشعر بکند . یعنی به تصاویری که قرار هست در شعر به آنها جان ببخشیم تحرک و انرژی و رَمق ببخشد .
این قریحه و ذوق شاعرانه است که در یک گزینش و واژه چینی درست از جمله ها در راستای یکی شُدن احساس و اندیشه , کار می کشد .
واژه ها مصالح شعرند, شاعر با انتخاب بهترین مصالح ( که بهترین واژه ها هستند ) تصاویر ذهنی اش را نقاشی می کند و صُور خیالی اش را به نمایش می گذارد تا دیگران درآنچه تجربه کرده است شریک بشوند . منظور از بهترین واژه ها کارآمدی واژه هاست . اینکه کدام واژه در کجای جمله و در کدام جمله برای تثبیت شعریت تصویر ذهنی به خدمت گرفته شود . واژه ها باید بتوانند هیجانات وعواطف شاعر را در حُب و بغض های شاعر همراهی کنند . اگر این همراهی نباشد هرگزشاعر نمی تواند لحظات سکرآوری را که تجربه کرده است به تصویر بکشد . واژه ای که نتواند به تصویر "زندگی " ببخشد , دُمل چرکین است . مقدمه ی بالا لازم بود تا ورود کنیم به حوضه ی زبان . و رَد تصاویر ذهنی که سنگ بنای سخنوری بشر بوده است را در درازنای تاریخ پیدایش این موجود هوشمند کالبد شکافی کنیم .
در ابتدا گفتاری وجود نداشت . انسان های اولیه به واسطه ی اصوات غریزی که ناشی از طبیعت آنها بود و حرکات دست و بدن با هم ارتباط برقرار میکردند . دنیای پیرامونش متنوع و متحرک و مُهیج بود .
ذهن انسان های اولیه از تصاویر ذهنی انباشته شده بود . تصاویری که فاقد نام بودند . به درستی نمی دانیم مدت زمان حکومت غریزه ی حیوانی بر ذهن بشر چند" هزاره "را پشت سر گذاشته است . ولی بنا بر شواهد باستان شناختی می توانیم حدس بزنیم که انسان های اولیه بر حسب انفاق نقاشی کردن را کشف کردند . اتفاق شگرفی که قبل از پیدایش نام ها برای هر پدیده ای در عالم محسوسات به او اجازه داد تا تصاویر ذهنی اش را نقاشی کند . من نقاشی را اولین سروده ی بشر می دانم . اتفاق بسیار عظیمی که راه شکوفایی او به سمت سخنوری در هزاره های بعد را هموار کرد . با وجودی که در عصر فضا واتم زندگی می کنیم در برابر قداست و بزرگی این کشف که پدرانِ پدران ما در هزار توی پبچ در پیچ تاریخ برایمان به ارث گذاشته اند , باید متواضعانه سر تعظیم فرود آورم .
. این کشف, راه بشر را برای متعالی کردن خود در کنار اصوات و حرکات غریزی اش فراهم کرد . نیاز های بشر اولیه محدود بود و اصوات مورد استفاده اش هم به همان اندازه محدود . واژه ها از همان اصوات در راستای نیازهای محدودش شکل گرفتند . وقتی به نقاشی و علم به آن دست یافت . او در حقیقت به یکی از بزرگترین وسایل ارتباط جمعی خود دست یافته بود , او دیگر می توانست ردی از خود برای آیندگانی که با او فاصله ی زمانی و مکانی داشتند به جای بگذارد .
حال این سوال مطرح می شود که چرا انسان های عصر حجر بیشتردرعمق غارهای نمور و تاریک نقاشی کشیده اند ؟؟
پاسخ به این سوال بر میگردد به آن تصاویر ذهنی که برای بشر هم با اهمیت بود و هم مقدس . بشر سعی میکرد آنچه برایش اهمیت داشت را به هر شکل ممکنی حفظ کند . تنها وسیله ی نگاهداشت آن باورها نقاشی کردن آنها بود . چرا که این تنها وسیله ی ارتباط جمعی بشر بود .
نقاشی ها مختص به غارها نبود . صخره نگاره ها و دیوار نگاره ها هم در همان راستا قرار داشت . ولی یک تفاوت عمده بین سنگ نگاره های صخره ای و نقاشی های درون غارها وجود داشت . و آن در تقدس آنها بود برای پدرانمان . این تقدس از نیروی قهار طبیعت وحشی بیرون آمده بود . این تقدس از نیازهای اولیه ی او برآمده بود . برخی از آن چیزهایی که برای انسان های اولیه اهمیت بسیار فوق العاده ای داشت در اطراف او بودند . برای او نیروهای قهاری در طبیعت اطرفش وجود داشت که او از آنها می ترسید و سعی میکرد از خشم انها در امان باشد . و یا چیزهایی که برای او اهمیت حیاتی داشتند . این فوق اهمیت بودن ها راه را برای حضور اولین خدایان در زندگی او باز کردند . با گذشت هزاران سال هنوز این نقاشی ها پابرجاست و حرف های زیادی برای گفتن دارند .
قرن ها و قرن ها گذشت , اصوات غریزی بشر در مواجهه با طبیعت خشن ( نام) پیدا کردند . گفتار به آرامی گذشتن قرن ها در میان بشر قوام یافت و او توانست برای هر تصویری که در ذهن ذخیره داشت صوتی معادل آن قرار دهد و در جوامع کوجک خود آن را مبنای وسیله ی ارتباطی بهتر قرار دهد . ولی نقاشی تبدیل شد به صورتی از نوشتار برای انتقال اندیشه هایش به دیگران و به آیندگان و به ما .. .
خط هیروگیلیف در مصر قدیم بر پایه ی همان نقاشی ها بنا شده بود . انسان از نقاشی به نوشتار رسید . ابتدا آنچه دیده بود را عینآ می کشید . و بعدها آن کشیده ها با دور شدن از عینیت به نماد و از نماد به حرف تبدیل شد .هم زمان گفتار هم با افزایش واژه های کاربردی در راستای نیازهای بشر توسعه و رشد یافت .

بشر توانسته بود از تصاویر ذهنی به نقاشی و از نقاشی به نوشتار ( نثر ) برسد .
در نگاه من شعر برخاسته از پیشینه ی گفتار و نوشتار بشر است .
به صورت وراثت هم که باشد رگه هایی از نثر را همیشه به همراه دارد و گاه آن را بروز میدهد . این اقتضای ژنتیک شعر است .
شاعر سعی می کند تصاویر ذهنی را با کیفیت هرچه بیشتر در قالب کلام ( واژه ها ) به تصویر بکشد و نقاشی کند .
اگر در راستای کیفیت بخشی به تصویر ذهنی نیاز باشد که گاه کلام ما به نثر نزدیک شود . ایرادی بر آن وارد نیست . و شاعر ملزم به رعایت آن است .ولی این الزام باید در راستای کیفیت بخشی به تصویر باشد ولاغیر ...
حالا به نظر شما چرا واژه ها با ارزش الند ؟؟
ارزش " واژه ها " از کجاست ؟؟
همیشه به ( شعر ) به عنوان یک ( هنر ) نگاه کرده ام , و همیشه نگاه هنرمندانه کردن به شعر را از اولویت های کار هر شاعر در هر نسل دانسته و میدانم . نگاه فرا زمینی کردن به شعر را چنین که مرسوم است نمی پذیرم ( اینکه شاعر سعی دارد چنان وانمود کند که در ارتباط با موجودات فرازمینی "فرشتگان )" و غیره هست را نه درست میدانم و نه می پسندم . بیاییم به خودمان دروغ نگوییم ... ) بیاییم دنیا را چنان تعریف کنیم که اگر از الهامات غیبی حرف می زنیم طوری باشد که در راستای نظام علت و معلولی که حاکم بر این دنیاست "هم" تعریف پذیر باشد و هم فهم آن برای هر ذهنی قابل هضم...
اگرچه عُنصر "خیال" از ملزومات کار شاعریست و علاوه بر شعر , در هر هنری نقش پُر رنگی دارد , ولی نباید فراموش کنیم , که من شاعر و من هنرمند باید در برخورد با جهان محسوسات, ابتدا باید واقع گرا باشم و آنگاه در خلق هنرم و خلق شعرم به تخیلم متوسل شوم .
" شعر" هنریست مثل سایر هنرها , چیزی هست در ردیفِ ؛ نقاشی - مجسمه سازی – و ... ,
با این تفاوت که این هنر پُر ارج در , سُخن گفتن ( یعنی در کلام ) مجال خودنمایی یافته است . و اوج هنرهای کلامی ست . در میان تمامی هنرهای کلامی هیچکدام, عظمتی که شعر در نزد ملت ها را یافته است را نیافته اند . منظور نظرم در قیاس با سایر هنرها در میان اکثریت ملت هاست . وگرنه ممکن هست ملتی باشد که ( تاتر ) را بر ( شعر ) مقدم بشمارد .
به نظر شما آیا علت برتری این هنر کلامی ( شعر ) در تقابل با سایر هنرهای کلامی (مثل نثر ادبی و نمایشنامه نویسی و داستان و رمان وغیره و ذالک ) در چه چیزی می تواند نهفته باشد ؟
شاید علت را در طول و عرض و عُمق شعر بتوان جستجو کرد . آیا به همین خاطر نیست که "شعر" توانسته است شناسنامه ی هویت فرهنگی ملت ها بشود . آیا در طول تاریخ این شاعران نبوده اند که توانسته اند در خلق باورهای خود از خود و جامعه و جهان بهتر از سایر هنرمندان عمل کنند و بازگو کننده ی حُب و بغض و امیال و هوس های جاری در بطن ملت های خود باشند, و آیا این شاعران نبوده اند که پرچمداران فرهنگی ملت های خود بوده و نماد فرهنگی هر ملتی گردیده اند . آیا این شاعران نبوده اند که هویت فرهنگی هر ملت را به دست پرتوان خود در هر نسلی و در هر عصری رقم زده اند . آیا شناسنامه ی فرهنگی ما ایرانیان شعر فارسی نیست,آیا پرچمداران هویت فرهنگی ما (امثال فردوسی و حافظ و سعدی و خیام و امثالهم) نیستند .
کافیست ببینیم دیگر ملت ها "فرهنگ ما را" با کدام نام ها می شناسند . بدون شک در شناسنامه ی هویت فرهنگی ما ایرانیان نام شاعرانمان ثبت شده است . اگر در دیروز تاریخ فرهنگی این کُهن ملک اهورایی ( فردوسی و خیام و سعدی و حافظ و .. ) را داشته ایم . امروز ؛ سهراب و نیما و اخوان و .., را داریم . و در فردا هم شاعرانی را خواهیم داشت که بار این مسئولیت گران سنگ را به دوش خواهند کشید . شاعران ما باید فراموش نکنند که مسئولیت فرهنگی یک ملت هزاران ساله را به دوش دارند و باید در شان این ملت و این تاریخ و این تمدن, و این فرهنگ عمل کنیم. شاعر فردا , شاعریست که از همین امروز خودش را مسئول می داند و با تکیه به داشته های فرهنگی – تمدنی- تاریخی اش قدم بر می دارد . چنین شاعریست که نامش در شناسنامه ی فرهنگی فردای ایران زمین ثبت خواهد شد .
این فردا کجاست ؟ و کی می رسد ؟
این فردا می تواند در حد عوض شدن یک نسل باشد . اگرچه در تعریف نسل باید تجدید نظر نمود , چرا که سرعت انتقال اطلاعات و آگاهی و استفاده از فنآوری های رسانه ای به پویایی نسل ها و آگاهی نسل ها رنگ و لعاب اطلاعاتی داده است و تغییر نسل ها را از شکل سنتی آن (پدر-فرزندی) خارج و به شکل ( روزآمدشدن اطلاعات) و استفاده ی کاربردی از دنیای اطلاعات تغییر فرم داده است . امروز دیگر تفاوت آگاهی بین دو نسل را در سپری شدن روزگار یک نسل و جایگزینی نسل بعد نمیدانند . بلکه این سرعت همسو شدن با تکنولوژی اطلاعات است و این رشد آگاهی افراد جامعه است که تمییز دهنده ی نسل ها ست . دیگر تغییر نسل از طریق پدرفرزندی نمی تواند مُعرّف خوبی برای شناخت نسل جدید باشد.
. با این وجود , جدای از چنین تعریفی که جای نقد هم دارد . لازم هست که شاعر امروز از همین امروز تحول در نگاه و زبان فرهنگی خود را نه با بریدن از پیشینه ی فرهنگی خود بلکه با ایستادن بر "بلند بام "هویت تاریخی –تمدنی - فرهنگی خود به نظاره بنشیند و خود را روزآمد کند . چنین تحولی در نگاه و زبان فرهنگی نباید با سردرگمی حادی که تکنولوژی به همراه خود آورده است همراه شود . زیرا زبان فرهنگی هر ملت ریشه در ژرفای هویت فرهنگی او در درازنای تاریخ فرهنگی اش دارد . و شاعر باید دیرینگی تاریخ فرهنگی خود را همچنان به دوش می کشد . اگر تحول زبانی و کلامی "شاعر ایرانی" ریشه در تمدن دیرپای فرهنگی – تاریخی اش نداشته باشد , نه مقبولیت عام را خواهد یافت و نه تاثیری در نفوس ایرانیان خواهد داشت .
شعر مدرن و پسامدرن اگر بتواند آبشخورش را در فرهنگ و تمدن ایرانی حفظ کند . به میزان آبشخورش و حلقه ی اتصالش در قلوب ایرانیان تاثیرگذار خواهد بود . شاعر باید بتواند دیروز را به امروز و امروز را به فردا گره بزند . اگر شعر نو ( نیمایی ) و شاعر نواندیش و نوسرای ما ( نیمایی سرا ) شعرش را با ذوق و سلیقه ی ایرانی پیرایش و آرایش کند. بدون شک شعرش چشم نواز خواهد بود و دلربایی خواهد کرد . و در قلوب تاثیر گذار خواهد بود .
خردمندان ایرانی در طول تاریخ این سرزمین کهن , همیشه جهانی فکر کرده اند .
خردی که فردوسی به نمایش می گذارد یک خرد جهانی ست .
جهانی فکر کردن به این نیست که از نلسون ماندلا و مهاتما گاندی و ... بگوییم و بسُراییم .
مرکز جهان همین جاست .
همین جایی که تو اکنون به عنوان یک شاعر ایرانی ایستاده ای .
جهان , "خاکی" هست که تو را مُحاط کرده است ...
"هوایی" هست که (نفست) می کشد ...
"بُغضی" هست که قورتت می دهد ...
"امیدی" هست که می پزدت ...
" نفرتی " هست که می خوردت ...
" عشقی " هست که پروارت می کند ..
جهان , همین جاست .
در خود ِ توست .
در خود ِ شاعر است .
اگر خودت را شناختی , جهانی خواهی شد
جهانی خواهی سرود .

.
.

Heart ... (( ایرانیان سلام )) ... Heart
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط بهروز مرادی ، صــــــــــبا ، مسعود عبدالمنافی ، مسعود ریاضی ، WhiteMan ، لیوزا ، بانوی اردیبهشتی ، اوای شب ، رامتین ، بهناز سمیعی نژاد ، لادن آدیش
۹۴/۵/۱۷, (۰۹:۵۱ عصر)
ارسال: #2
RE: پیش نیاز ورود به شعر نیمایی / چرا "واژه ها " با ارزش اند ؟ ...
درود جناب شادان بسیار مطالب اموزنده ای رو به نمایش گذاشتین
پایدار باشید

این روزها فقط به این می اندیشم
با چه کس سالها تن به رویا داده ام...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۹۴/۶/۴, (۰۶:۴۶ عصر)
ارسال: #3
RE: پیش نیاز ورود به شعر نیمایی / چرا "واژه ها " با ارزش اند ؟ ...
درود جناب شادان مطالب زیبا بود واثرگذار
دنیای واژه ها کلام را تشکیل می دهند وهم آوایی لغات همراه با تخیلات وتصورات صاحب اثر اگر با اعماق درون نگاشته شوند در ژرفای دل هر مستمع اثر گذار خواهند بود.
سخنی که از دل بر آید لاجرم بردل نشیند.
سپاس

بر درخت زنده...
بی برگی چه غم؟
وای...
بر احوال ...
برگ بی درخت...
محمد رضا شفیعی کد کنی
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

در گوگل محبوب کنید :